|
سلام آقاجون امروز با یه حال و هوای خاص دیگه اومدم تا دفتر دل روبه روی تموم دلتنگی هام وا کنم ...امروز که دارم با واژهای دلتنگی ام بازی میکنم غروب جمعه است ...تنها روی ایوون خونه نشستمو به کبودی آسمون خیره شدم... طنین زیبای بی تو ای صاحب زمان توی حیاط سرسبز خونه که داره با غروب آفتاب نجوا میکنه بد جوری گوشه ی دلمو سوزونده... وقتی به آسمون خیره میشم تازه میتونم لبامو وا کنم و به حرف بیام ...آخهاحساس میکنم تا روی زمین هستم و درگیر دنیا نمیتونم با بالایی ها ارتباط داشته باشم.برای همین سرمو میکنم رو به آسمونو شروع میکنم به.... آقاجونم ...حالا بیایم سر اصل مطلب..!این قضیه ی مگه گناهکارها دل ندارن چیه؟ یکی بیاد برای ما هم توضیح بده که آخرش چی شده؟ یعنی امیدوار باشیم یا نه؟ آقاجون ! من به نوبه خودم که نمیتونم بگم بی گناهم...خیلی های دیگه هم همینو میگن...خیلی هاگناه میکنند ولی میگن ما بی گناهیم...یه سری هم که اصلا براشون مهم نیست.. خوب بین این قضایا ...ما باید چی کار کنیم..؟ چون گناهکاریم دیگه منتظر نمونیم و بگیم که امام زمان مارو قبول نداره...!؟ آقاجونم ! اصلا بحث گناه و بی گناهی و میذاریم کنار ...به خدا من یکی صبورنیستم..من یکی تحمل ندارم... من دلتنگم...من خسته ام...من ناتونم...من ذلیلم... آقاجونم ...دیگه نیازی نیست که من بگم...خودت که داریمیبینی...!!!!!!!!!!! اصلا میدونی چیه؟ مگه من تو ابن دنیا حق ندارم ...؟ من میفروشم ...من عوض میکنم...مننمیخوام این زندگی ذلت بار و پست رو ...من شمارو میخوام...من کربلا رو میخوام...من کعبه رو میخوام...من بقیع رو میخوام...من مشهدالرضا رو میخوام...من قم و جمکران و میخوام...من زندگی تو این شهر رو نمیخوام...میخوام برم یه جایی که همش اعتکاف باشه...همش زیارت و عبادت باشه میخوام برم یه جایی که بدونم صبر...تحمل...انتظار...گذشت...اخلاص ...یعنی چی؟ آقاجون ..میخوام برم . برم یه جایی که همه به جای زبون با دلهاشون با هم حرف بزنن...یه جایی که همه منتظر باشن...یه جایی که همه تو خونشون اسپند رو آماده دود کردن کرده باشن...گوسفند رو آماده ی قربونی و گلو گلابو اماده معطر کردن...یه جایی که اسم خیابونشون انتظار باشه و اسم کوچشون ظهور... پلاک خونه هم باشه 12... آقاجون دوست دارم هرروز صبح کوچه رو برای آمدنتون آب پاشی کنمو پرچم های سبز عشق رو به سر در خونمون آویز کنم ...آقاجون کمکم کن ...آقاجون من دیگه بی صبر شدم...بیا اقاجونبیا...بیا...بیا... آقاجون ...! من به خنده ها و طعنه های دیگران کاری ندارم...ولی میدونمزودتر از هرکس دیگه ای حرف دلمو خوندی...پس یه کوچولو یه نیم نگاه...توروخدا تورو به مادرت قسم تنهام نذار...نگذار گودال گناه منو به دام فراموشی و رذیلت خودش فرو ببره...نگذار وسوسه های شیطانی عشق اهل بیت رو از دل کوچیکم بدزده...آقاجون....تنهام نگذار...تنهام نگذار...میخوام باهات بمونم...تا آخرش...تا آخر... + نوشته شده در شنبه 1387/05/12 10:39 قبل از ظهر توسط مریم |
|
| ||||||