|
واسه امام خنده ها... تموم گریه ها کمه.... + نوشته شده در یکشنبه 1386/10/30 8:19 بعد از ظهر توسط مریم |
آقا جان آجرک الله فی مصیبت جدک + نوشته شده در جمعه 1386/10/28 2:55 بعد از ظهر توسط مریم |
الهی : درخت وصف ، بی شک به آسمان ثنای تو نتواند رسید و پرنده عقل بر اوج جمال تو بال نتواند سائید. خدایا! در چنته کوچک فهم ما کی ابزار درک تو می گنجد ودر کوله بار خرد ما کجا توشه راه قله جلال تو جای میگیرد؟ پای عقل در راه درک تو کفش آبله پوشید و به مقصد نرسید و چشم ها بر خیمه گاه تو در انتظار ماند و رخسار زیبای تو ندید، که تو در پناهگاه معرفت خویش را راهی نیافریده ای ، جز کوره راههای عجز. خداوندا! ما را از آنانی قرار ده : که درختهای اشتیاق در باغهای سینه هایشان ریشه دوانده و شعله های عشق تو آتش به دلهایشان زده و رایحه جمال تو پرنده افکارشان را اوج تازه بخشیده. آنان که در مزارع قرب تو ، به چراگاه مکاشفه آمده اند و از چشمه عشق تو با جامهای لطف تو می نوشند. آنان که : در جوار خانه تو مسکن گزیده اند و آب حیات از باران مهر تو می نوشند و لباس از نسیم لطف تو می پوشند. آن پروانه ها که هماره گرد تو می گردندو وام زندگی از آتش عشق تو می گیرند. آنان که در بلندای قله ملاطفت تو تنفس می کنند. خداوندا! ما را از آنانی قرار ده : که اطراق در کنار جوی صفای تو کرده اند و از سبزینه وفای تو می زیند. آنان که پرده های جهل از جلوی چشمانشان برداشته شده و ابرهای ظلمت در آسمان وجودشان شکافته شده. آنان که از خیمه خویشتن رهایی یافته اند و حصار هوی را در هم شکسته اند. آنان که از بیراهه های وهم و چند راهه های ریب خلاصی یافته اند. آنان که به جغد بیم و کبوتر امید از یک پنجره می نگرند. آنان که گلیم خویش را از گرد گمان تکانده اند و ملخهای شک را از مزارع دلهای خویش رانده اند. + نوشته شده در دوشنبه 1386/10/10 9:16 قبل از ظهر توسط مریم |
نمىدانم چه خطابت كنم؟ بهار، حضور، وعده عشق، پايان انتظار، قائم زمان يا اصلا خود خود عشق; پس سلام، سلامى با يك دنيا انتظار و نياز، يك بغل احساس پاك با تو بودن . سلام بر تو اى عشق جاودان، سلام بر تو كه هم امامى و هم تمامى . امام عشق ما و تمام عشق ما . پاك و ساده بگويم: در انتظارم . در انتظار حضورت، ورودت و عبورت . مىدانم; مىدانم كه تو اينجايى; تو غايب از نظر و حاضر در دلى . تو، هميشه، همه جا و در همه حال در كنار من در جايى كه عشق را مىسازد و مىنگارد، جايى كه فقط و فقط در يچه عشق توست; حضور دارى . تو در قلب منى و عشق تو در رگهايم جريان دارد و تنها نياز ديدار توست كه هر لحظه مرا مىسوزاند . هر لحظه، هر روز، عشق تو، سيل اشك را به قصد شكستسد چشمانم، در آرزو و نياز ديدار تو جارى مىسازد، هر روز كه مىگذرد بيشتر و بيشتر احساس مىكنم كه انتظارت را مىكشم . انتظارى به همراه يك دنيا دلواپسى و نياز . با خود مىگويم اگر تو بيايى، اگر تو با يك لشكر از عشق بيايى و من نباشم چه؟ اگر من باشم; ولى مرا از عاشقان خود نخوانى چه؟ اگر در ركاب تو گام بر ندارم، چه؟ آه، نه، مىدانم، مىدانم كه در انتظار تو بودن و در ركاب عشق تو بودن، شايسته هر كسى نيست . در سايه تو بودن پروانه شدن مىخواهد . مىدانم كه حتى دلواپس تو بودن هم لياقت مىخواهد; ولى مىدانم كه اگر تو بخواهى مىشود . اگر تو بخواهى يك دنيا قيام خواهد كرد . يك دنيا در ركابتخواهد آمد . بيا و مرا هم در خيل سپاه عاشقان خود در گوشهاى جا بده . مرا كه يك عمر است دلواپس حضورت بودهام، دلواپس و لبريز از هيجان لحظهاى كه تو مىآيى . توئى كه پاسخ نياز نيازمندانى هستى . تو مىآيى و دنيا را با عشق و حضورت سبز و نورانى مىسازى . مىدانم كه تو در دل تك تك عاشقان پرچم سبزت حضور دارى . تو دعاى سبز و عاشقانه نيمه شب آنها را مىشنوى; تو گريه و نيازهايشان را مىبينى . تو مىدانى كه يك دنيا چشم نيازمند سالهاست چشم انتظارت است; مىدانى كه دستانى هستند كه روزها و شبها، رو به آسمان، پاك و صادقانه تو را طلب مىكنند و قلبهايى هستند كه زير بار ظلم و ستم به اميد و پشتوانه حضور تو زندهاند و مىتپند . مىدانى كه شبى سياه، غربتى تيره را بر پاكى وجود تك تك عاشقانت چيره ساخته . مىدانى كه چنگالهاى قفس استكبار، سالهاست قنارى عشقمان را در هجوم سرد بىتو بودن زندانى كرده . تو حاضر و ناظرى و ما همه در انتظار روزى هستيم كه تو بيايى و ما در ركاب تو، بر غربت تلخ شب حملهور شويم . تا سايه سرد و تيره دشمن را - كه سالهاست از پس و پيش، گوشه و كنار، هر لحظه و هر جا كه توانسته بر سر ما افتاده - با آفتاب وجودت بسوزانى . وقتى تو بيايى ديگر غم جرات گريه هم ندارد; شب و روز يكى مىشود و دنيا يكسره در قيام قيامت فرو مىرود . وقتى تو بيايى تمام شكوفههاى ياس گل مىكند . ديگر هيچ پنجرهاى رو به آفتاب بسته نيست . پيچكها سر به فلك مىكشند و آيينهاى كه سالهاست غبار نياز را بر چهره دارد، صادق و شفاف مىشود . آن روز اگر من نباشم عشق هست آن روز ديگر غروبى وجود ندارد كه دل ما نيازمندان كويت در تپش فروكش كردن آفتاب بگيرد و مجبور باشيم در انتظار طلوعى ديگر، يك شب طولانى و تيره را تحمل كنيم . انتظار بىرحمانه شقايقها را پر پر مىكند و ثانيهها را مىكشد و من در اين ميان منتظرم . منتظر انتهاى نامتناهى تنهائىهايم . من منتظر حضور آبى آسمانم، و منتظر باران، باران رحمت تو . بيا و ببين كه چگونه چشمان من و دستان پنجره و سبزى پيچك سالهاست در انتظار تو، در هم گره خوردهايم . ببين كه سرخى افق، ديگر سياه شده و تو هنوز هم نيامدهاى . بيا و ببين كه من ماندهام و يك دنيا حرف و احساس و تا تو نيايى من و پنجره و پيچك در انتظاريم; انتظار شيرين با تو بودن! پس دعا كن و نظرى به حال ما فكن كه زنده باشيم و عاشق، تا در روزى كه تو مىآيى; ما عاشقانه و استوار در ركابت و در سايه پرچم سبز و جهانيتباشيم . + نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/05 3:32 بعد از ظهر توسط مریم |
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/03 1:41 بعد از ظهر توسط مریم |
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/03 10:26 قبل از ظهر توسط مریم |
تقصير ما شد كه مولا از اين طرفها نيامد از اين طرفها و شايد امروز و فردا نيامد تقصير ما شد كه اورا از دل دعايش نكرديم با استغاثه شبي نيز يك دم صدايش نكرديم تقصير ماشد كه آسان دردام شيطان فتاديم با نفس اماره هر روز در دامش آسان فتاديم تقصير ما شدكه هرگزراهي بسويش نبرديم با اينهمه بوي نرگس عطري زبويش نبرديم تقصيرماشد كه نوري از چهره او نديديم در ظلمت تيرگيها از نور سوسو نديديم تقصيرماشد كه خورشيداين روزها مانده خاموش چون آب در ذهن ماهي از يادگشته فراموش اوبوداما توگويي صاحب مقامي نداريم ازبين آل محمد زنده امامي نداريم اوبود اما مسيري همراه مولانرفتيم او گفت بامن بياييد او گفت اما نرفتيم درزندگيمان وجودش جاومكاني ندارد جز سالروزتولديادش نشاني ندارد گفتيم ما ياورانيم گفتيم اما نبوديم آنگونه كه لايق اوست همراه مولانبوديم در زيريوغ اسارت عمريست گردن شكستيم اما بدان صبح موعوددرتيرگي دل نبستيم هرگزبراي ظهورش يك لحظه كوشش نكرديم چون آب درحسرت رود يك قطره جوشش نكرديم درراه اوجسم خودرايك ذره زحمت نداديم جان رابه لطف وجودش با عشق عادت نداديم اي كاش روزي خداوند مارا به مولاببخشيد خورشيدصدآسمان را يك شب به فردا ببخشد اي كاش باردگراوباعشق وباجان بيايد فردا نه،اكنون،اكنون،الان الان بيايد ديگررهامان نمايد تادرركابش بمانيم درهركجاهرزماني،بيداروخوابش بمانيم اي كاش باريتعالي تعجيل امرش نماييد بهرخروجش زغيبت تسهيل امرش نماييد تاباظهورش عدالت جاني دوباره بگيرد مهرومحبت بماند،ظلم وجنايت بميرد ازتابش نورش آنروزچون آسمان مي شود خاك روح بشرازسياهي بابودنش مي شود پاك يارب چنان كن كه مانيزاز ياورانش بمانيم تامقصدآخرينش در كاروانش بمانيم + نوشته شده در شنبه 1386/10/01 10:13 قبل از ظهر توسط مریم |
|
| ||||||