تبليغاتX
نازنین فاطمه

نازنین فاطمه

کاش ز کویت خبری داشتیم          کاش به پای تو سری داشتیم

کاش که مانند خراباتیان               ناله صاحب اثری داشتیم

تا به هوای تو بگیریم اوج               کاش که ما بال وپری داشتیم

کاش به سیمای دل افروز تو           رخصت عطف نظری داشتیم

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/22 11:31 قبل از ظهر توسط مریم |


مردم که خبرش را می‌شنوند هر کسی سعی می‌کند بیشتر رعایت کند. نگرانی در چهره‌ها پیدا می‌شود که اگر واقعا آب نباشد چه کنیم؟ اگر آب: طراوت، پاکی و روشنایی نباشد آیا می‌شود زندگی کرد؟

    خیلی‌ها از صمیم دل رو به خدا می‌برند، اولیاء الهی را به وساطت می‌طلبند ... بهر حال مردم از خبرش نیز هراسان می‌شوند تا چه برسد به روزی که خدای نخواسته خشکسالی با تمام وجود بیاید: حیوانات یکی یکی بمیرند؛ زمین‌های خشک و سوزان؛ آب قطره قطره شود؛ بچه‌ها ضجه بزنند...

    (یا صاحب الزمان) اکنون سالهاست سرزمین وجود ما آب را بخود ندیده است. ماء معین را ندیده است.

   گذشته های پیش از این آب بود، ماء معین بود، نور و طراوت بود، حتی خس و خار هم آب داشتند. اما الان سالهاست، سالهای طولانی که این دل ما آبی، قطره ی آبی ندیده است.

   (یا صاحب الزمان) این خشکسالی آنقدر طول کشیده است که همة‌مان به شوره زارها مشغول شدیم و وسعت دریاها یادمان رفت، یادمان رفت که ما قبل از این با روشنایی آب زندگی می‌کردیم، حتی یادمان رفت که ناله‌ای بزنیم، حتی یادمان رفت که فریادی بلند کنیم، ضجه‌ای بزنیم که کجاست ماء معین.

   مردم یکی یکی مردند، گلها یک به یک پژمردند و خشک شدند، جوانها پیر شدند، پیرمردها به خاک رفتند بی آنکه روی آب را ببینند، اما از هیچکس صدایی درنیامد.

   بهار دیگر رفت و طراوت رفت و ما مانده ایم و یک خشکسالی تلخ و طولانی.

   یا صاحب الزمان یا اباصالح المهدی سالهاست که نیامدنت، ندیدنت و غیبتت بسانِ یک خشکسالی تلخ و سیاه گلویمان را گرفته است.

   آقا جان! این زمین دلها ترک خورده، سیاه شده.

   آقا جان! دیگر نفسی نمانده، همه یکی یکی می‌روند.

   آقا جان! برگرد...

   اما نه نه شما آمدی و ما درون شوره زار گناه و بی‌خبری... اصلا شما نرفته‌ای، ما آب زلال را فراموش کردیم و دل به منجلابها سپردیم... مگر نه اینکه هر سحر جمعه طراوت و روشنایی خاصی دارد؟ پس هر صبح جمعه هم می‌آیی با آبی گوارا... ما بی‌خبر و غفلت زده بوده‌ایم، شما چه جمعه‌ها آمده است و کنارمان بوده‌ای اما ما...

   چقدر روزها و شب‌ها گذشت و دل نگران ما بودی که از شوره‌زار گناه و بی‌خبری بیرون آییم اما نیامد آن روز و شبی که ما بخواهیم و از صمیم دل رو بسوی شما آوریم.

    یا صاحب الزمان! اینک اما آمده‌ام که برگردم، من بیایم، شما که حاضرتر از هر ظهوری بوده‌ای.

   جمعه سحرش، شبنم گامهای شما را دارد، آمده‌ام که برگردم، لب‌های آب ندیده و سیاه شده ام، گواه دوری و بدبختی‌ام می‌باشد. عطش گلویم را فشرده است...

   یا صاحب الزمان... ادرکنی... الغوث... الغوث... الامان... الامان...

   ای اشک! او که اینجاست، مهلتی ده تا روی اش را ببینم ای عمر! ای شب و روزها! مهلتی دهید، اندکی دیگر...

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/22 11:26 قبل از ظهر توسط مریم |


دختر خوش باور


دختري گول خور و خوش باور

زه ره مدرس‍‍ه مي كرد گذر

 

روزي اندر سر راهش بگرفت

بلهوس عاشقكي زود گذر

خواند بر او دو سه سطر از عشق

كرد او را زه ره راست بدر

 

دخترك كرد فراموش همه

پند ارزنده سخن هاي پدر

 

بخفا از پدر و مادر خويش

وعده اي داد به آن عاشق شر

 

چون برآورد شد آن عده بد

چشم بگشود به خود كرد نظر

 

گفت هيهات زه بخت سيهم

زانكه شرم و شرفم گشت هدر

 

گريه مي كرد و همي گفت به خويش

زه چه رفت از نظرم حرف پدر

 

گفت لعنت به خود اي دختر بد

دختر خائن و زشت و خود سر

 

هرچه مي گفت پدر از ره پند

گويا بود دو گوشم همه كر

 

بارها گفت پدر با من پست

نخوري گول هوس هاي گذر

 

عاقبت عشق و هوس خوارم كرد

عمر با عزت من داد هدر

 

الغرض خاك سيه بر سر كرد

داد بر باد همه عزت و فر

 

هان تو اي دختر معصوم و تميز

عفت تو است به از پاكي زر

 

مادر خود تو بدان محرم خويش

تا نيايد به رهت بيم و خطر

 

هرچه از فكر،تو بر سر داري

زود كن عرضه به مادر دختر

 

هرچه در راهگذر مي شنوي

نكني هيچ كدامش باور

 

خواهش كوي و گذر بلهوسي است

بايدت سخت از آن حذر

 

عبرتي گير از آن دختر پست

كه چه سان كرد از آن راه ضرر



+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/13 8:29 قبل از ظهر توسط مریم |


 

 حضرت فاطمه زهرا(س)

                               

پروردگارا! بزرگا!

 

به حق پیامبرانی که آنها را برگزیدی و به گریه های حسن و حسین در فراق من ، از تو میخواهم گناهکاران شیعیان من و شیعیان فرزندان مرا ببخشایی....

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/13 5:47 قبل از ظهر توسط مریم |


ما زائر شلمچه ایم

 

شلمچه زائر فاطمه

 

و فاطمه شاهد ما!

 

چگونه زندگی کنیم؟

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/08/11 8:57 بعد از ظهر توسط مریم |


 

 

دلم برای جبهه تنگ شده است

چقدر جاده های هموار کسالت آورند

از یکنواختی دیوار دلم می گیرد

می خواهم بر اوج بلند ترین صخره بنشینم

آن بالا به آسمان نزدیکترم

ومی توانم لحظه های تولد باران را پیش بینی کنم

دلم برای جبهه تنگ شده است

آنجا معنویت به درک نیامده بسیار است

آنجا ما مقابل آسمان می نشینیم و

زمین را مرور میکنیم

و به اندازه ی چندین چشم معجزه می بینیم

چقدر تماشای حور ها زیباست

دلم برای جبهه تنگ شده است.....

+ نوشته شده در جمعه 1386/08/11 8:52 بعد از ظهر توسط مریم |


بابا مجتبي سلام


اميدوارم حالت خوب باشد. حال من خوب است، خوب خوب. يادش بخير! آن روزها که مهد کودک بودم و موقع ظهر به دنبالم مي آمدي.هميشه خبر آمدنت را خانم مربي ام به من مي رساند: سيده زهرا علمدار! بيا بابات آمده دنبالت. و تو در کنار راه پله مهد کودک مي نشستي و لحظه اي بعد من در آغوشت بودم. اول مقنعه سفيدم را به تو مي دادم و با حوصله اي بياد ماندني آن را بر سرم مي گذاشتي و بعد بند کفشهايم را مي بستي و در آخر، دست در دستان هم بسوي خانه مي آمديم و با مامان سر سفره ناهار مي نشستيم و چه بامزه بود.


راستي بابا چقدر خوب است نامه نوشتن برايت و بعد از آن با صداي بلند، رو به روي عکس تو ايستادن و خواندن؛ انگار آدم سبک مي شود. مادر مي گويد: بابا خيلي مهربان بود،اما خدا از او مهربانتر است و من مي خواهم بعد از اين نامه اي براي خدا بنويسم و به او بگويم که مي خواهم تا آخر آخر با او دوست باشم و اصلاً باهاش قهر نکنم. اگر موفق شوم به همه بچه ها خواهم گفت که با خدا دوست باشند و فقط با او درد دل کنند. مادر بزرگ مي گويد هرچه مي خواهي از خدا بخواه و من از خدا مي خواهم که پدر مردم ايران حضرت آيت ا.. خامنه اي را تا انقلاب مهدي(عج) محافظت فرمايد و دستان پر مهر پدرانه اش هميشه بر سرِ ما فرزندان شهدا مستدام باشد.


ان شا ا.. ، خدانگهدار– دخترت سيده زهرا


+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/10 9:5 بعد از ظهر توسط مریم |


                          

خدایا باز توانم مرا به خود رها کرده و تابم آوای وداع را سر داده.می هراسم از آنچه در اطراف خویش میبینم و میترسم ار انتهایش. پناهی ندارم، محنت قلبم مرا عاصی کرده و زندگی دیگر معنایش را از تفکرم زدوده.

مرا ببخش که چنین سخن می گویم ،اما رسوایی زمان ابتدا و انتهایش نا پیداست و اگر غرق شوی تنها غریقت که به آن امید و دل بسته ای تو را رها میکند.

سرگذشت چه زود کتابش را پر می کند و زمان که نویسنده آن است خیلی زود به انعامش میرسد پس می کوشد تا هر چه سریع تر به بهترین برسد.و خاطرات که آن هم می تواند راه فرار را به زودی پیدا کند ،تا مبادا زمان او را در نهان خانه خویش بسپارد.

پس کدامین واژه است که بی منت می ماند و تو را که به هر سو می شتابی تا در مامنی پناه بگیری رها نمی کند.

 

 

سوار بر اسب خاطرات می شوم و میبینم که قاصدک هر چه از آن زمان مانده با خود برد و من ماندم و انتظار دیدار  قاصدک.

 

ایام سخت مرا می رنجاند و هر قدم که به فردایش می گذارد معنی انتظار را از ذهنم می زداید و ناامیدی قلبم را می فشارد.

 

پس ای واژه ی عاشقی به کدامین زمان دل ببندم تا شاید بر رخ ماهت نظری افکنم و جان را عاری ازچهره ی زنگار گرفته ی دنیوی  به دیار یار راهی سازم. پس  کدامین یاس سفید عطر حضورت را می افشاند تا مشامم بی نصیب از آزار خارهای بی بو اذن حضورت را شمه وجودش کند.

 

کدامین شهاب آسمانی مرا دلخوش آرزویی آسمانی می کند، و کدامین ستاره خوشبختی  نگاهبان چشمان تر شبهای  تار نا امیدی  من است وکدامین دروازه  چوبین دستان خسته ام را به نوازش خود دعوت میکند.

کدامین میهمانی خدا مرا در گستراندن سفره انتظار فرا می خواند و کدامین استجابت مرا اسیر دامان خود میکند.

7/8/1386

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/10 8:8 بعد از ظهر توسط مریم |


خدای من!

 

گناهانم لباس خواری بر تنم کرده است و دوری از تو درماندگی را آرایشم شده است. وافزونی لجن گناهانم ماهی دلم را میرانده است.

ای نهایت آرزویم!ای زیبا ترین مطلوبم!ای تنها پاسخگویم!و ای محبوب دلم!ماهی دلم را با جریان زلال توبه پذیریت زنده گردان.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/10 8:4 بعد از ظهر توسط مریم |


 

خدايا   
عذر ميخواهم از اين که بخود اجازه ميدهم که با تو راز و نياز کنم
عذر ميخواهم که ادعا هاي زياد دارم در مقابل تو اظهار وجود ميکنم
در حالي که خوب ميدانم وجود من ضائيده ي اراده من نيست و بدون خواسته ي تو هيچ و پوچم ,
عجيب آنکه
از خود ميگويم
منم ميزنم
خواهش دارم و آرزو ميکنم

خدايا...
تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم
تو مرا اشک کردي که در چشم يتيمان بجوشم
تو مرا آه کردي که از سينه ي بيوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم
تو مرا فرياد کردي که کلمه ي حق را هر چه رسا تر برابره جباران اعلام نمايم
تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتي 
تو مرا به آتش عشق سوختي
تو مرا در توفان حوادث پرداختي , در کوره ي غم و درد گداختي
تو مرا در درياي مصيبتو بلا غرق کردي
  و در کويره فقر و هرمان و تنهائي سوزاندي.

خدايا ...
تو به من
پوچيه لذات زود گذر را نمودي
ناپايداري روزگار را نشان دادي
لذت مبارزه را چشاندي
ارزش شهادت را آموختي

خدايا 
تو را شکر ميکنم
که از پوچي ها و ناپايداريها و خوشيها و قيد و بندها آزادم نمودي
و مرا در توفانهاي خطرناک حوادث رها کردي و در غوغاي حيات در مبارزه ي با ظلم و کفر غرقم نمودي و مفهوم واقعي حيات را به من فهماندي.

فهميدم : سعادت حيات در خوشي و آرامش و آسايش نيست
بلکه در درد و رنج و مصيبت و مبارزه با کفر و ظلم
و بلاخره شهادت است
 
"بهترين جاي نجواهاي دکتر اينجاست

خدايا تو را شکر ميکنم که اشک را آفريدي که عصاره ي حيات انسان است
آنگاه که در آتش عشق ميسوزم
يا در شدت درد ميگدازم
يا در شوق زيبائي و ذوق عرفاني آب ميشوم و سراپاي وجودم
روح ميشود
لطف ميشود
عشق ميشود
سوز ميشود
و عصاره ي وجودم بصورت اشک آب ميشود
و بعنوان زيبا ترين محصول حيات که وجهي به عشق و ذوق دارد و وجهي ديگر به غم و درد در دامان وجود فرو ميچکد.

اگر خداي بزرگ از من سندي بطلبد , قلبم را ارائه خواهم داد و
اگر محصول عمرم را بطلبد,اشک را تقديم خواهم کرد

خدايا
تو مرا اشک کردي که همچون باران بر نمک زاره انسان ببارم
تو مرا فرياد کردي که همچون رعد در ميان توفان حواث بغرم
تو مرا درد و غم کردي تا همنشين محرومين و دلشکستگان باشم
تو مرا عشق کردي تا در قلبهاي عشاق بسوزم
تو مرا برق کردي که تا آسمان ظلمت زده بتازم و سياهي اين شب ظلماني را بدرم
تو مرا زهد کردي که هنگام درد و غم و شکست و فشار ناراحتي وجود داشته باشم
و هنگام پيروزيو جشن و تقسيمه غناعم دامنه خود بر گيرم و در کوير تنهائي با خداي خود بمانم.

خدايا تو را شکر ميکنم
که غم را آفريدي و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختي و مرا از اين نعمت بزرگ توانگر کردي.

خدايا تو را شکر ميکنم
که به من درد دادي و نعمت درک درد عطا فرمودي

تو را شکر ميکنم
که جانم را به آتش غم سوزاندي و قلب مجروهم را براي هميشه داغ دار کردي دلم را سوختي و شکستي تا فقط جايگاه تو باشد.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/08 2:47 بعد از ظهر توسط مریم |


بیا تا جان ما گردد فدایت

               مکن محروم ما را از لقایت

                           یقین دارم تو سلطان جهانی

                                             نرانی از دردت هرگز گدایت

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/08 10:5 قبل از ظهر توسط مریم |


 


فاطميه قصه گوي رنجهااست  * * *   بهترين تفسير سوز مرتضي است


فاطميه جنگ اشعار علي است * * *  شرح حال چشم خونبار علي است


فاطميه  شعر داغ لاله است *  *  *  قصه زهرا ي هجده ساله است


فاطميه آتش افروز دل است * * * احتجاجش يك كتاب كامل است


فاطميه سينه چاك دردها است* * * شاهد نامردي نامرد ها است


فاطميه مهر زد تاريخ را * * * در دل آتش گدازد ميخ را


فاطميه سوخت درب خانه اي * * * شمع را كشتند با پروانه اي


فاطميه سوز دل را ساز كرد * * * دفتر داغ علي را باز كرد


فاطميه شرح ديوار و در است * * * در مقام صبر زينب پرور است


فاطميه ناله زهرا مي زند * * * داد مظلومي مولا مي زند


فاطميه آتشي افروختند * * * خيمه هاي كربلاء را سوختند


فاطميه فاطمه اعجاز كرد * * * انقلاب كربلا را ساز كرد


فاطميه ماه گل افشردن است * * * فتح باب تازيانه خوردن است


فاطميه قفل غم را شد كليد * * *  چونكه دارد هم شهيده هم شهيد


فاطميه صورتش نيلي شود * * * تا رقيه شاهد سيلي شود


+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/08 9:54 قبل از ظهر توسط مریم |


کاش از ما نپرسند بعد از شهدا چه کرده اید ؟اخر چه دارد بگوید انبوهی از نقطه چین ها!!!؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/08 9:20 قبل از ظهر توسط مریم |


آه اي تناور سبزقامت ! لحظه‌اي ما را درياب. بگذار نگاهت جرعه‌جرعه در نگاهمان بريزد. مي‌دانم ماه، ريشه‌هاي تو را آب مي‌دهد و تو در يك قدمي افق روي پيشاني صبح نشسته‌اي و اينجا انفجار بغض‌هاست. از كاريز رنج، اندودهاي تنمان را سيراب مي‌كنيم. تو بر سمند نقره‌يال مهتاب مي‌نشيني، تا صبح مي‌تازي تا سرزيمن خاكستري و سيلاب خونابه‌ها.
با تو پرواز مي‌كنيم تا بي‌نهايت احساس. فقط لحظه‌اي بگذار اين نگاه، جاي خالي‌اش را در ذهنم بيابد. كوچه‌پس‌كوچه‌هاي غربتِ احساس گمنامند. بگذار بيابمشان. نمي‌دانم چرا ماه مرا به ياد تو مي‌اندازد؟ اين نشان چيست، تو مي‌داني؟ شايد مهرباني ماه در عين آرامش نشاني از تو دارد.
لحظه‌اي درنگ كن ! دستمان را بگير ! از تقصير ما نبود كه از كاروان مشتاقان جا مانديم.
لحظه‌اي درنگ كن ! زخم‌هاي شانه‌مان را مرهمي بگذار يا دستِ كم زخمي ديگر بزن. بگذار با يك خاطره‌ي تازه از تو سَر كنيم. بگذار دلخوشيمان وسعت يابد. بگذار لبخندت را بر حاشيه‌ي برگ شقايق حك كنيم.
ساليان سال است بعد از تو شب‌ها راهي بي‌انتها در آسمان مي‌بينم. يك جاده‌ي سبز كه من لحظه به لحظه خاطرات تو را بر كناره‌هاي اين جاده مي‌كارم. بگذار فقط براي تو بنويسم.
فرزند شهيد ياسين ابنا رودحله

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/07 12:57 بعد از ظهر توسط مریم |


 

بِسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحيم

 اَللهّمَّ كُن لِوَليِّكَ الحُجَّةِ ابنِ الحَسَن

 صَلَواتُكَ عَلَيهِ وَ عَلي آبائِه

 في هذِهِ الّساعه وَفي كُلِّ ساعَة

 وَليّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً

وَ دَليلاً وَ عَيناً

حَتّي تُسكِنَهُ أرضَكَ طوعاً

وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/05 1:18 بعد از ظهر توسط مریم |


DESIGN BY :MINOS X

کی شود در ندبه های جمعه پیدایت کنم
گوشه ای تنها نشینم تا تماشایت کنم


صفحه نخست
پست الکترونيک


پيوندهاي روزانه

هر چی دل تو بخواد
آرشيو پيوندهاي روزانه


نوشته هاي پيشين

88/08/01 - 88/08/30

88/03/01 - 88/03/31
87/10/01 - 87/10/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30



پيوندها

هل اتي علي الانسان
امام مهدي (عج )
هل اتي
emrooz bia
انتظاری سبز
'گمنام
فدایی سید علی
شلمچه
رضوی(یا ثامن الحجج)
مجنون الحسین
بین الحرمین
امین
امام حسن مجتبی
امام حسن مجتبی(2)
بی کفنان
یه پوتین یه پلاک
بیاد شهدا
انتظار ظهور
دختر شهید
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
گردان تخریب( پرستو های حزب الله)
شیدای سبز
ترنم انتظار
درد دل طلبگی
طلبگی


    تعداد بازديدها: